گل کوچکی بود که از خانه پدری به خاطر دارمش و حالا تبدیل به چندین گل بزرگ وزیبا شده بود
دو روزکه یادم رفته آبش بدهم و برگ هایش از شدت تشنگی پژمرده و بی حالند.ازش عذر خواهی
می کنم و می بوسمش وبرای اینکه حسن نیتم رو بهش نشون بدم از کوزه عشق ، یک پیمانه آب ناب به
پاش تقدیم میکنم و اون لحظه ای بعد دوباره با طراوت و شاداب میشه و می ایسته.
معلوم میشه اصلا کینه ای نیست و فقط یه قطره توجه ، تمام دلخوری ها رو از وجودش می شوره و میبره
و اون با گذشت زمان ،نه تنها خودش غرق لذت و سرور میشه که به من هم لذت عذر خواهی رو تقدیم
میکنه.
اون قدر با گذشت و انعطاف پذیره که حتی اگه از ساقه ببرمش ،در حضور آب دوباره زندگی اش رو شروع
می کنه،ریشه وبرگ میده و تبدیل می شه به یه موجود زنده وسرحال دیگه .
اما یه گل دیگم دارم که خیلی حساسه.حتی با ثانیه ای تاخیر در آب دادن یا قطره ای کم و زیاد شدن آب
،بلافاصله واکنش نشون میده و حتی ممکنه دیگه اصلا آشتی نکنه . خورشید هم باید در تابش به اون خیلی
دقت کنه .روش تکثیرش هم خیلی حساسه و روش ، مکان و زمان خاصی برای تکثیر نیاز داره وگرنه بذرش
به ثمر نمی رسه
ومن که گلهامو خوب میشناسم وطبق عالم و تجربه، برخورد صحیح با اون ها رو می دونم اجازه نمیدم
هیچ کدومشون خشک یا حتی ذره ای پژمرده بشن.
در گلستان هستی هم باید هر گل رو دقیق و عمیق شناخت و روش برخورد با هر گل زندگی رو آموخت و این
هنر یک باغبان باتجربه است که همه گل هاش ،باطراوت و شاداب و هستی بخش اند
از مجله موفقیت
پیوست:شما جزء کدوم گلهایید .من که گل نیستم اما من خیلی حساس ولی کینه ای هم نیستم
های اطراف خود قائل می شود به عنوان داور انتخاب شد ،در پایان یک پسر بچه چهار ساله برگزیده شد
همسایه پسرک،پیرمردی بود که چند روزی بیشتر از مرگ همسرش نمی گذشت.
بچه کوچک وقتی چهره غمگین و افسرده پیرمرد را میبیند به حیاط خانه او می رود و بدون
هیچ صحبتی دستان او را در دست خود می گیرد.
وقتی به خانه بر میگردد مادرش از او می پرسد .برای پیرمرد دلشکسته چه کردی؟
پسرک جواب می دهد:.هیچ من فقط کمک کردم تا بتواند گریه کند و غمش را بروز بدهد.
بعد او را از ته دل در آغوش گرفتم تا میزان محبت در خونش به سطح عادی برسد
از مجله موفقیت
چند روز با خودم میگفتم خدایا کاش حضورت رو کامل حس میکردم
میگفتم چرا باهام حرف نمیزنی ؟چرا حضور نداری .تو که میگی با بنده هات حرف
میزنم کاش واقعا صداتو میشنیدم پس چرا؟.منی که از غم فوت عموم درگیری ذهنیم
زیاد شده.خدا رو شاهد میگیرم که روز بعدش مجله موفقیت خریدم اولین صفحه اش این متن
بود .تعجب کردم .تمام بدنم لرزید.
هر جا که کلمات وجود دارند معانی واقعی غایبند.به قول عارفی بزرگ باید آن چیزی را خواند که در
فضای خالی بین کلمات است.چیزی که گفته می شود اما به کلام در نمی آید .انگشت اشاره را به
سمتش می توان گرفت اما به زبانش نمی توان آورد.چراکه کلمات در بیرون اند و معنا در درون.
با گفتار و در قالب کلمات هرگز نمیتوان حقیقت و عشق را شرح داد یا شنونده ای را سیراب کرد .آیا شما
میتوانید تنها با شرح باران درختی را سیراب کنید؟
هر اندازه هنرمند هم که باشید باز درختان برای به گل نشستن به آب و باران واقعی نیازمندند نه کلمات!
آیا خداوند با چنین زبانی با ما سخن نمی گوید؟!
آیا ابرها لحن عاشقانه خداوند نیستند که در گوش تشنه زمین زمزمه می کنند؟!
آن که چشم داشته باشد خواهد دید آن که گوش داشته باشد خواهد شنید و آنکه قلب
داشته باشد احساسش خواهد کرد.
این حقیقت را باور کنیم که کلام را فقط کسانی به زبان می آورند یا می شنوند که
نمیتوانندبه سکوت گوش داده و یا در سکوت سخن بگویند.
زمانیکه صدای باد و باران را میشنوی هیچ واژه ای به تو منتقل نمی شود ،هیچ کلامی گفته نمیشود ،اما
شگفتا که در آن لحظه تو احساس پر بودن میکنی.آسمان دانشش را بی هیچ واژه ای به درون تو می ریزد
و این راز بزرگ زندگی و یگانه زبان گفت و گوست.به قول مرحوم سپهری
"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
میان گل نیلوفر و قرن پی افسون گل سرخ باشیم."
ابتدا باید در افسون گل سرخ و در اسرار خلقت شناور شوی و آنگاه تو هم همانند باد و باران به دیگران منتقل کنی.
آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید کار نیکی
انجام دهید؟
این خداوند است !او با شما صحبت میکند
آیا تا به حال مستاصل شده اید طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این خداوند است! میخواهد شما با او حرف بزنید.
آیا تا به حال شده به کسی فکر کنید که مدت هاست از او خبری ندارید سپس بعد از مدتی کوتاه او را
ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این خداوند است!هیچ چیزی به اسم تصادف و اتفاق وجود ندارد
آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که ان را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که
توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید .
این خداوند است!او از خواسته قلبی ما خبر دارد
آیا فکر میکنید این متن را تصادفی خوانده اید؟
نه اینطور نیست
و اکنون این خداوند است
مجله موفقیت
دروغ سیاه سخنی غیر واقعی است که ما به دروغ گفتن آن واقف هستیم.
دروغ سفید به خودی خود دروغ نیست اما بخش مهمی از حقیقت را حذف میکند.صرف این واقعیت دروغ
سفید را تبرئه نمیکند و ان را کمتر و یا قابل بخشش تر از دروغ سیاه جلوه نمیدهد.خیلی از افراد صادق به
عنوان سرچشمه خلوص و روشنگری اند.نیازی به اتلاف نیرو و توان برای پوشاندن
رد پا ها و یا حفظ نقابها ندارند .و آزدانه زندگی میکنندو با شجاعتی که دارند زندگی آزاد و خالی از ترس و
هراس را سپری میکنند.
کتاب هنر عاشقی اثر اسکات پک
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز صدا کن مرا
بخوان مارا
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را سوی مابازآ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
تو راه بندگی طی کن
عزیزا،من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی ،یا خدایی ،میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را
بجوی مارا تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم آهسته میگویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان مارا
که میگوید که تو خواندن نمیدانی؟
تو بگشا لب تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر مارا
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟ تو با هر کس به جز ما ،چه میگویی؟
وتو بی من چه داری؟هیچ!
هزاران کهکشان و کوه ودریا را خورشید و گیاه و نور وهستی را
برای جلوه خود آفریدم من ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت میگفتم تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو ،چیزی چون تو را ،کم داشت
تو ای محبوب ترین مهمان دنیایم
نمیخوانی چرا ما را؟؟
مگر کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم ،من تو را از درگهم راندم!
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت ،یک لحظه هم یادم نمیکردی
به رویت بنده من؟هیچ آوردم؟؟
که میترساندت از من ؟رها کن ان خدای دور را
این منم پروردگار مهربانت ،خالقت
اینک صدایم کن مرا ،با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دلت را من شنیدم
آیا عزیزم حاجتی داری؟
تو ای از ما کنون برگشته ای ،اما
کلام آشتی را تو نمیدانی؟
بخوان مارا بگردان قبله ات را به سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو ،جز من ،کسی دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است برای درک اغوشم
شروع کن یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش ، با من
![]()
![]()
![]()
سوزوکی حکایتی را نقل میکند:
"روزی راهبی از یکی از استادان چینی پرسید :
راه کدام است؟
استاد جواب داد: همان که طبیعی است همان که معمولی است
راه همان است.
راهب ادامه داد:چگونه میتوانم خود را با آن تطبیق دهم؟
استاد گفت :هنگامی که تلاش میکنی خود را با آن تطبیق دهی از آن دور می افتی."
*آیا این به معنای این است که ادم نباید کاری بکند؟
نه زیرا همین خود نیز تلاشی محسوب میشود .
البته غیر مستقیم است اما با قصد و غرض همراه است
این هم کمکی نمیکند.
اما فقط تنگنا را آشکارا ببین آنگاه خود را بیرون از آن خواهی یافت.
از کتاب یک فنجان چای از اوشو (ترجمه مسیحا برزگر)

درویشی را گفتند:با ما از ذهن سخن بگو و اینکه چرا نمیتواند حقیقت را ببیند و درکش کند .درویش کاغذ
سفید وبزرگی را با میخ به دیوار کوبید و نقطه سیاهی بر آن نقش زد.آن گاه از مخاطبان پرسید :"چه
میبینید؟!گفتند نقطه ای سیاه .
درویش گفت :البته در اینجا نقطه سیاهی است اما چرا سپیدی
دورش را نمی بینید؟!
زندگی و آثار مسیحا برزگر بر محور همین یک نکته میچرخد .او میگوید نه
علم نه ثروت. بلکه قلبت را جستجو کن تا بتوانی آوازی بخوانی! از مجله موفقیت
سخنان زیبایی از این عزیز
از مسیحا برزگر پرسیدند :آیا از خدا چیزی خواسته اید که به شما نداده:
گفت:از خدا یک چیز را خواستم و از او گرفتم:کلمه را. از خدا خواستم به من فقط کلمه را عطا کند .ونیز با
او پیمان بستم که کلمه را فقط در راه او به کار بگیرم.
مسیحا برزگر سخنانی گفته که در زندگی من همیشه این سخنانش در زندگیم
وجود داشته و همیشه این موارد رو احساس میکنم.چون خودم اینگونه ام
اونهای که با رنگ سبز نوشته شده سخنان مسیحا برزگر است .
خدا و عشق و زندگی مترادف اند.این سه کلمه حقیقتی واحد را صدا می کنند
جمله ها و کلمه هایی را که به دلت مینشینند و به تو آرامش میبخشند با صدای بلند بخوان.
غزلی را از دیوان شمس و یا دیوان حافظ انتخاب کن و مدام تکرار کن.
من غلام قمرم غیر قمرهیچ مگو پیش من جزسخن شمع و شکر هیچ مگو
گاهی یک جمله به مثابه آبی سرد و زلال عمل میکند و آتش درون تو را خاموش میسازد.
سخنان نادر ابرهیمی تمامش برام مثل آب سرده سرده![]()
![]()
عشق امری یکباره است ولذت بردن امری تکرار پذیر
یا کتاب مصطفی مستور (روی ماه خدا وند را ببوس)
گاهی یک بیت از یک غزل زیبا میتواند زندگی تو را دگرگون کند
غلام نرگس مست تو تاجدارانند خراب باده لعل تو هوشیارانند.
پیوست :به لینکهای هم که دراین پست گذاشتم هم سر بزنید
آنگاه كه خسته از همه چيز و همه كس هستي
آنگاه كه نا اميد از زمين و زمان هستي
آنگاه كه چشيدن طعم سختيها بيمارت كرده است
آنگاه كه فريادت در گلو مانده است
آنگاه كه جبر زمانه روح ترا ويران كرده است
فقط و فقط گفتن يك كلمه ترا آرامش بخش است
و آن چيزي نيست جز زيباترين كلمه هستي:
مادر!
ملا نصرالدین روی زمین به دنبال چیزی میگشت
یک نفر او را دید که به دنبال چیزی میگردد. پرسید:
"دنبال چی میگردی ؛ملا؟"
ملا گفت:" کلیدم."
آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن.
بعد از مدتی ،آن مرد از ملا پرسید:
"دقیقا کجا گمش کرده ای؟"
ملا گفت :"در خانه"
خوب پس چرا اینجا دنبالش میگردی؟
به خاطر اینکه اینجا روشنتر از درون خانه است.
من هم از تو میپرسم کجا دنبال کلید میگردی؟
داخل خانه؟
یا بیرون ،جایی که روشنتر است؟![]()
![]()
برگرفته از کتاب یک فنجان چای (از اوشو).