تبليغاتX
سحر کرشمه صبحم،بشارتی خوش داد

سحر کرشمه صبحم،بشارتی خوش داد

آدم ها بیگانه از هم
اگر می خواهید بدانید مردم چقدر از هم بیگانه شده اند به رفتار آنها هنگام سوار

شدن به آسانسور دقت کنید.هر کس مانند آدم کوکی ایستاده و به روبه روی خود نگاه می

کند .شما جرات حرکت ندارید مبادا با شخص کناری تان تماس پیدا کنید ،همه سراپا گوش

 هستند که ناگهان در آسانسورباز ، یکی از آن بیرون می رود و دیگری وارد می شود.

شخص تازه  وارد  زود  روی  خود را بر می گرداند وبه روبه رو نگاه می کند

 اما من آسانسور را  دوست دارم و پس از ورود کوشش می کنم پشتم به در باشد

  تا همه را ببینم .به سوار شدگان سلام  می کنم و می گویم:"راستی چه خوب بود اگر

 آسانسور ناگهان از کار می افتاد و ما فرصت پیدا می کردیم تا یکدیگر را بشناسیم ."

ولی اتفاقی دور از انتظار من می افتد ،آسانسور درطبقه دیگر می ایستد و

 همه از آن بیرون می روند و به همدیگر می گویند: "توی آسانسور 

 یک آدم عوضی بود  که می خواست با همه از در آشنایی در آید."

                                                      لئو بوسکالیا

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت14:46توسط سحر |
هنر یک باغبان با تجربه

گل کوچکی بود که از خانه پدری به خاطر دارمش و حالا تبدیل به چندین گل بزرگ وزیبا شده بود

دو روزکه یادم رفته آبش بدهم و برگ هایش از شدت تشنگی پژمرده و بی حالند.ازش عذر خواهی

 می کنم و می بوسمش وبرای اینکه حسن نیتم رو بهش نشون بدم از کوزه عشق ، یک پیمانه آب ناب به

پاش تقدیم میکنم و اون لحظه ای بعد دوباره با طراوت و شاداب میشه و می ایسته.

 معلوم میشه اصلا کینه ای نیست و فقط یه قطره توجه  ، تمام دلخوری ها رو از وجودش می شوره و میبره

 و اون با گذشت زمان ،نه تنها خودش غرق لذت و سرور میشه که به من هم لذت عذر خواهی رو تقدیم

میکنه.

اون قدر با گذشت و انعطاف پذیره که حتی اگه از ساقه ببرمش ،در حضور آب دوباره زندگی اش رو شروع

می کنه،ریشه وبرگ میده و تبدیل می شه به یه موجود زنده وسرحال دیگه .

اما یه گل دیگم دارم که خیلی حساسه.حتی با ثانیه ای تاخیر در آب دادن یا قطره ای کم و زیاد شدن آب

،بلافاصله واکنش نشون میده و حتی ممکنه دیگه اصلا آشتی نکنه . خورشید هم باید در تابش به اون خیلی

دقت کنه .روش تکثیرش هم خیلی حساسه و روش ، مکان و زمان خاصی برای تکثیر نیاز داره وگرنه بذرش

 به ثمر نمی رسه

ومن که گلهامو خوب میشناسم  وطبق عالم و تجربه، برخورد صحیح با اون ها رو می دونم  اجازه نمیدم

هیچ کدومشون خشک یا حتی ذره ای پژمرده بشن.

در گلستان هستی هم باید هر گل رو دقیق و عمیق شناخت و روش برخورد با هر گل زندگی رو آموخت و این

هنر یک باغبان باتجربه است  که همه گل هاش ،باطراوت و شاداب و هستی بخش اند

از مجله موفقیت

پیوست:شما جزء کدوم گلهایید .من که گل نیستم اما  من خیلی حساس ولی کینه ای هم نیستم

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت19:5توسط سحر |
محبت
لئو بوسکالیا نویسنده و سخنران معروف ،در مسابقه انتخاب کودکی که بیشترین اهمیت را برای انسان

 های اطراف خود قائل می شود به عنوان داور انتخاب شد ،در پایان یک پسر بچه چهار ساله برگزیده شد

همسایه پسرک،پیرمردی بود که چند روزی بیشتر از مرگ همسرش نمی گذشت.

بچه کوچک وقتی چهره غمگین و افسرده پیرمرد را میبیند به حیاط خانه او می رود و بدون

هیچ صحبتی دستان او را در دست خود می گیرد.

وقتی به خانه بر میگردد مادرش از او می پرسد .برای پیرمرد دلشکسته چه کردی؟

پسرک جواب می دهد:.هیچ من فقط کمک کردم تا بتواند گریه کند و غمش را بروز بدهد.

بعد او را از ته دل در آغوش گرفتم  تا میزان محبت در خونش به سطح عادی برسد

 

 از مجله موفقیت

+نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت1:10توسط سحر |
حضور خدا

 چند روز با خودم میگفتم خدایا کاش حضورت رو کامل حس میکردم 

میگفتم چرا باهام حرف نمیزنی ؟چرا حضور نداری .تو که میگی با بنده هات حرف

میزنم کاش واقعا صداتو میشنیدم پس چرا؟.منی که از غم فوت  عموم درگیری ذهنیم

زیاد شده.خدا رو شاهد میگیرم که   روز بعدش مجله موفقیت خریدم اولین صفحه اش این متن

بود .تعجب کردم .تمام بدنم لرزید.

هر جا که کلمات وجود دارند معانی واقعی غایبند.به قول عارفی بزرگ باید آن چیزی را خواند که در

فضای خالی بین کلمات است.چیزی که گفته می شود اما به کلام در نمی آید .انگشت اشاره را به

سمتش می توان گرفت اما به زبانش نمی توان آورد.چراکه کلمات در بیرون اند و معنا در درون.

با گفتار و در قالب کلمات  هرگز نمیتوان حقیقت و عشق را شرح داد یا شنونده ای را سیراب کرد .آیا شما

میتوانید تنها با شرح باران درختی را سیراب کنید؟

هر اندازه هنرمند هم که باشید باز درختان برای به گل نشستن به آب و باران واقعی نیازمندند نه کلمات!

آیا خداوند با چنین زبانی با ما سخن نمی گوید؟!

آیا ابرها لحن عاشقانه خداوند نیستند که در گوش تشنه زمین زمزمه می کنند؟!

 آن که چشم داشته باشد خواهد دید  آن که گوش داشته باشد خواهد شنید و آنکه قلب

داشته باشد احساسش خواهد کرد.

 این حقیقت را باور کنیم که کلام را فقط کسانی به زبان می آورند یا می شنوند که

نمیتوانندبه سکوت گوش داده و یا در سکوت سخن بگویند.

زمانیکه صدای باد و باران را میشنوی هیچ واژه ای به تو منتقل نمی شود ،هیچ کلامی گفته نمیشود ،اما

شگفتا که در آن لحظه تو احساس پر بودن میکنی.آسمان دانشش را بی هیچ واژه ای به درون تو می ریزد

و این راز بزرگ زندگی و یگانه زبان گفت و گوست.به قول مرحوم سپهری

"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 کار ما شاید این است  

میان گل نیلوفر و قرن                    پی افسون گل سرخ باشیم."

ابتدا باید در افسون گل سرخ و در اسرار خلقت شناور شوی و آنگاه تو هم همانند باد و باران به دیگران منتقل کنی.

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت18:44توسط سحر |
پنهان کردن حقیقت
دروغ ها را میتوان بر دو نوع تقسیم کرد:دروغ های سفید و دروغ های سیاه.

دروغ سیاه سخنی غیر واقعی است که ما  به دروغ گفتن آن واقف هستیم.

دروغ سفید به خودی خود دروغ نیست اما بخش مهمی از حقیقت را حذف میکند.صرف این واقعیت  دروغ

سفید را تبرئه نمیکند و ان را کمتر و یا قابل بخشش تر از دروغ سیاه جلوه نمیدهد.خیلی از افراد صادق به

عنوان سرچشمه خلوص و روشنگری اند.نیازی به اتلاف نیرو و توان برای پوشاندن

رد پا ها و یا حفظ نقابها ندارند .و آزدانه زندگی میکنندو با شجاعتی که دارند زندگی آزاد و خالی از ترس و

هراس را سپری میکنند.                                         

 کتاب هنر عاشقی اثر اسکات پک

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت17:17توسط سحر |
اسطوره خوبیها

آنگاه كه خسته از همه چيز و همه كس هستي

آنگاه كه نا اميد از زمين و زمان هستي

آنگاه كه چشيدن طعم سختيها بيمارت كرده است

آنگاه كه فريادت در گلو مانده است

آنگاه كه جبر زمانه روح ترا ويران كرده است

فقط و فقط گفتن يك كلمه ترا آرامش بخش است

و آن چيزي نيست جز زيباترين كلمه هستي:

مادر!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت13:4توسط |
ملا نصرالدین

ملا نصرالدین روی زمین به دنبال چیزی میگشت

 

یک نفر او را دید که به دنبال چیزی میگردد. پرسید:

 

"دنبال چی میگردی ؛ملا؟"

 

ملا گفت:" کلیدم."

 

آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن.

 

بعد از مدتی ،آن مرد از ملا پرسید:

 

"دقیقا کجا گمش کرده ای؟"

 

ملا گفت :"در خانه"

 

خوب پس چرا اینجا دنبالش میگردی؟

 

به خاطر اینکه اینجا روشنتر از درون خانه است.

 

من هم از تو میپرسم کجا دنبال کلید میگردی؟

 

داخل خانه؟

 

یا بیرون ،جایی که روشنتر است؟

                                                             

                                                                   برگرفته از کتاب یک فنجان چای (از اوشو).

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت23:52توسط سحر |